به گزارش پایگاه خبری تحلیلی کانون سبحان، بسیار از تو پرسند: «چونی؟»
و تو لبخندی زنی… نیک دانی که این پرسش از برای گشودنِ سرِ صحبت است، نه از برای گشودنِ سِرِّ ضمیر.
کلماتی که بر پوستِ روزگار میخزَند، نه در مغزِ جان میخلند. خلایق به دهان گوش فرا میدهند، نه به جان. گویی میانِ تو و ایشان، حجابی از سکوتِ سرد برپاست.
اما تو،
آهسته با خویشتن درآی و بپرس: «ای من… حالِ من چون است؟»
و گوشِ جان بسپار… به آن آوایی که از سویی نادیدنی میآید. شاید نالهای باشد و شاید ندایی، لیک هر چه هست، صدای راستینِ توست.
و بپرس:
آیا بر فرازِ ظلمت، فروغی هست؟
پرسشی است خُرد در گفتار، اما سترگ در کردار. همچون سنگی که در آبگیرِ روح افتد و موجهایش، حلقه در حلقه، فراخ گردد تا به کرانههای نور رسد.
در آن دم،
درمییابی که آدمی در جهان محبوس نیست، بلکه در خویشتنِ خویش زندانی است. دیوارهایی گِردِ خود برآوَرَد از بیم و دودلی، از بُخلی که نعمت را به بسترِ آسودگی به بند کشد، از حسدی که درونش را به آتش کشد و خاکستر سازد، و از وسواسی که بر چهرۀ حقیقت، غبارِ پندار نشاند.
و در این حصارِ خودساخته، سرگشته شود؛ چونان مرغی که در قفسی از هوا، بال و پر زند. پهنای آسمان را طالب است، لیک یارای گشودنِ در را ندارد.
و آنگاه که از سَرِ صدق پرسد:
آیا بر فرازِ ظلمت، فروغی هست؟
آن دیوار رو به زوال نهد، گویی بخاری است در برابرِ سپیدهدمی نو.
پس آنگاه که بخیل با ترسِ خویش سخن گوید، بندش گسسته آید. و آنگاه که حسود بر شادیِ دیگری تبسم کند، آتشِ سینهاش فرونشیند. و آنگاه که وسواسی از وهمِ خویش به خود آید، بیند که پاکی، هماره در گوهرِ دل بوده است.
که هر پنداری، دیواری است و هر یقینی، دیداری. و هر چه را تاریکی رشته، با تابشِ دانایی گسسته.
پس برخیز!
برخیز و در باطنِ خویش بانگ برآور: «آیا بر فرازِ ظلمت، فروغی هست؟»
دیوارهای کهنهات را فروریز و سبکبار گام بردار، چونان آن که به یاد آورده است که خود، از جنسِ نور است.
که در پسِ این پردۀ ترس، گسترهای است بیکران، و در آن گستره، مرغی از جنسِ روحت، تو را به انتظار نشسته است.
️به قلم آیتالله احمد مبلغی

