به گزارش پایگاه خبری تحلیلی کانون سبحان، پنداشتم که دژ دل را به حصاری از عقل و احتیاط، استوار کردهام. خویشتن را از هوشیاران کارآزمودهای میشمردم که بر دروازهی هر میلی، قفلی از تدبیر زده و بر پنجرهی هر هوسی، پردهای از عافیت کشیدهاند.
من، آن بازرگان محتاط که گرانبهاترین متاعش، همان قلب آسوده بود و آن را از گزند سوداهای عالم، در امنترین گنجینهی سینه پنهان داشته بود. میگفتم این آشوب که عشقش مینامند، این جنون شیرین، قصهی دیگران است؛ حکایت کشتیهایی است که لنگر عقل بریدند و خود را به دست امواج بیامان سپردند. من اما، ناخدای این زورقِ تن بودم و ساحلِ امن سلامت را بر دریای پرتلاطمِ عاشقی ترجیح میدادم.
تا آنکه شمایل تو از دور پدیدار شد. نه آنکه تو را دیدم، که گویی عالمی نو در برابر چشمانم گشوده شد. آن یک نظر، نه نگاهی از سر گذر، که صاعقهای بود بر آن قلعهی پوشالی عقل. تمام آن حصارهای منطق که به عمر ساخته بودم، به آنی فرو ریخت و آن همه لشکر هوشیاری و پرهیز، در برابر سپاه مژگان تو، بیسلاح و سپر، تسلیم محض گشت.
چه گمان میبردم؟ که میتوان چشم را بر آفتاب گشود و از روشناییاش در امان ماند؟
آن لحظه، دریافتم که هوشیاری من، خود، غفلتی بزرگ بود؛ غفلت از این حقیقت که آدمی را اختیاری در برابر زیبایی مطلق مبدء عشق نیست. آن عقل که بدان مینازیدم، اکنون چون طفلی سرگشته در کوچهی حیرانی، راه به جایی نمیبرد و آن هوش که تکیهگاهم بود، متاعی بود که نگاهِ تو به یکباره به غارتش برد.
اکنون، من ماندهام و یک بیخویشتنیِ مطلق. دیگر نه از آن بازرگان محتاط خبری است و نه از آن قلعهدار مغرور. آنچه هست، تسلیمی است گوارا. این دیوانگی، خود، عاقلانهترین رخداد زندگی من است و این از دست دادن هوش، عین به خود آمدن.
آری، شیخ اجل راست فرمود و چه خوش سرود؛ که به هوش بودن، تنها تا پیش از تماشای تو ممکن است.
پس از آن، تمامِ هستی، حکایتِ دو کلمه است: نه عقل ماند و نه هوش
آیت الله احمد مبلغی

