به گزارش پایگاه خبری تحلیلی «کانون سبحان»، کوهدشت، این دیار کوه و غیرت، فرزندی داشت به نام رضا رضایی؛ جوانی از جان گذشته، ساکت و مؤمن، اما دلیرتر از صد مرد. هنوز بوی نان مادر از سفره برنخاسته بود که رضا راهی شد؛ نه برای تفریح، نه برای فرار، بلکه برای دفاع. برای اینکه خاک وطن زیر پای بیگانه نماند.
و مادر… همان مادری که دستهای پینهبستهاش را هر شب زیر چانه میگذاشت و دعای “برگرد سلامت، پسرم” را زمزمه میکرد.
دلی نگران، اما زبانی صبور. نگاهش همیشه دنبال خبر بود، دنبال رد یک تماس کوتاه، یا حتی صدای زنگ در.
اما رضا در جنگ دوازده روزهی دشمن، کاری کرد که فقط شایسته مردان خداست، ایستاد، با دل و جان. تا آخرین نفس جنگید، برای ما، برای من، برای تو، برای همان مادری که حالا قاب عکس پسرش را بغل میگیرد و با چشمهای اشکبار آرام میگوید: “رضای من رفت، اما مردانه رفت.”
مادر شهید بودن، آسان نیست. نه اشکها بند میآیند، نه دل آرام میگیرد. اما همین مادر است که با چادری ساده، سری بالا میگیرد و با صدای شکستهاش میگوید: “رضا برای خدا رفت، منم راضیام…”
و ما چه داریم بگوییم، جز اینکه سر تعظیم فرود بیاوریم، مقابل مادری که فرزندش را در راه اسایش ما داد.
رضا رضایی فقط یک شهید نبود؛ او امید مادرش بود که حالا برای همهمان الگو شده. جوانی که با قلبی روشن رفت تا چراغی شود برای راه دیگران. و مادرش، زنی صبور، داغدیده، اما بلندهمت، که یادمان داد عشق واقعی یعنی راضی بودن به رضای خدا.

