• امروز : پنج شنبه - ۶ آبان - ۱۴۰۰
  • برابر با : Thursday - 28 October - 2021

شهادت، جهشی است از آنچه هستی به سوی آنچه باید باشی!

  • کد خبر : 41707
  • 08 اسفند 1395 - 21:33
شهادت، جهشی است از آنچه هستی به سوی آنچه باید باشی!

شهید مجتبی آدینه وند، شهادت را تکامل درخشندگی می دانست و در وصیت نامه خود آورده است: گوئی با پذیرفتن شهادت جهش از انچه هستی بسوی آنچه باید باشی را به تو ارزانی می بخشد.

به گزارش «کانون سبحان»؛ مجتبی آدینه وند، در سال ۱۳۴۵ هـ . ش در خانواده ای متوسط و مذهبی در شهر کوهدشت استان لرستان چشم به جهان گشود، سالهای اول زندگانی را در حالی سپری کرد که کشور در خفقان ستم شاهی به سر می برد.

از همان دوران ابتدایی با شرکت در کلاسهای قرآن و معارف اسلامی و مجالس و محافل جشن و سوگواری ائمه اطهار (ع) در مسجد جامع شهر رابطه ی زیادی با مسجد و روحانیت داشت.

۱۲ سال از عمر مجتبی آدینه وند گذشته بود که انقلاب اسلامی به پیروزی رسید، وی در این سن همراه ملت در مبارزات ستم شاهی حضور داشت.

در جریان انقلاب اسلامی و پس از پیروزی در جلساتی که توسط نماینده ی مردم شهرستان کوهدشت در مجلس شورای اسلامی تشکیل می شد، شرکت نموده و با شروع جنگ تحمیلی و تأسیس بسیج دانش آموزی در تابستان سال ۶۰ جز افراد پیشرو بوده و در اولین دوره ی آموزشی به آموختن فنون نظامی پرداخت.

 چند ماه بعد برای نخستین بار عاشقانه به سوی جبهه های نور علیه ظلمت شتافته و در عملیات افتخار آخرین طریق القدس و فتح بستان به جهاد و مبارزه با صدامیان کافر پرداخت که در آن از ناحیه ی کتف چپ مجروح شد.

هنوز جراحت او بهبودی نیافته بود که جانباز انقلاب و شهید زنده ی انقلاب به همراه چند تن از همسنگرانش بار دیگر روانه ی جبهه شده و در عملیات ظفرمندانه ی بیت المقدش شرکت نموده که پیروز مندانه از جبهه برگشته و به تحصیل در دبیرستان امام صادق (ع) و شرکت فعالانه در انجمن اسلامی ادامه داد.

زمستان سال ۶۱ با یک گردان از نیروهای رزمی شهر به جبهه عزیمت نموده و در عملیات والفجر مقدماتی به عنوان بی سیم چی گردان تا آخرین توان خود به مبارزه پرداخت و در فروردین سال ۶۲ به جهت تحصیل علوم اسلامی به حوزه ی علمیه ی اصفهان رفت و پس از چند ماه به زادگاه خویش بازگشته و در حوزه ی علمیه ی شهر خود تحصیل را به دنبال کرد.

 سال بعد برای چندمین بار به جبهه اعزام شده و در منطقه ی زبیدات و پاسگاه زید به نبرد با جنایتکاران بعثی پرداخت و در همان سال همراه با دروس حوزه، دروس دبیرستان را به پایان رسانده و موفق به اخذ دیپلم شد.

در سال ۶۴ در کنکور سراسری شرکت نموده و در رشته ی ادبیات فارسی قبول و به دانشگاه علامه طبابطبایی تهران راه یافت.

مجتبی آدینه وند از روح بزرگی برخوردار بود، دروس دانشگاه او را قانع و اشباع نکرده و همگام با دانشگاه به دروس حوزه اشغال داشته و رابطه ی نزدیکی را با حوزه ی علمیه قم برقرار نموده به صورتی که جامع بین حوزه و دانشگاه بود.

با آغاز عملیات غرورآفرین والفجر ۸ طاقت نیاورده و به شهر آزاده شده ی فاو عزیمت کرده و پس از چند ماه حضور در میان یاران به دانشگاه برگشت و در این میان همیشه از فراق یاران رنج می برد  تا اینکه در زمستان سال ۶۵  برای آخرین بار به سوی میعادگاه عاشقان شتافت و در عملیات کربلای ۴ که زمینه ساز پیروزی های عظیم در عملیات کربلا ۵ و ۶ در تاریخ ۶۵/۱۰/۴ در حالیکه بیش از ۲۰ بهار از زندگی پربارش نمی گذشت به آرزوی دیرینه خود نائل شده و مرغ روحش به ملکوت اعلی پیوست.

خاطره ای از شهید مجتبی آدینه وند به نقل از مادرش

مادر شهید آدینه وند، در نقل خاطره ای از شهید، گفت: این خاطره مربوط به زمانی است که شهید مجتبی در دوران جوانی به سر می برد.

وی افزود: شاید مجتبی شاگرد سال اول دبیرستان بود، یادم هست در ماه مبارک رمضان به سر می بردیم و روز ۲۱ رمضان بود در آن زمان به خاطر یکسری مشکلات خانواده از لحاظ اقتصادی در شرایط چندان مناسبی به سر نمی برد. پدر مجتبی بیمار و در خانه به سر می برد و استراحت می کرد مجتبی نزد من آمد و پرسید: مادر، نان در خانه داریم ؟ ( در آن سالها شهر کوهدشت شاید ۲ نانوایی بیشتر نداشت و تهیه نان چندان آسان نبود )  من هم به او گفتم به گمانم ۲ نان در خانه داشتیم، مجتبی،  گفت: من نه از این نان نه وقت افطار می خورم نه سحر، فکر می کنم پدر بیمارم بیشتر به این نان احتیاج داشته باشد.

مادر شهید آدینه وند، افزود: تا خواستم دلیل حرفش را بپرسم و چیزی بگویم قسم خورد که چیزی نگو و من هم با شناخت از رفتارش بیش از این بیشتر اصرار نکردم من و چندین تن از همسایه ها برای نماز ظهر به مسجد رفتیم و مجتبی و پدرش در خانه ماندند.

وی ادامه داد: وقتی به خانه برگشتم، پدرش تعریف کرد نزدیکی های ظهر در خانه را زدند وقتی پرسیدم کیست ؟ گفت: منم باز کن، وقتی در را باز کردم با دختر بچه ای برخورد کردم که سفره ای پارچه ای در دست داشت و به من گفت این را برای مجتبی آورده ام، پرسیدم : از طرف کیست ؟ گفت: زهرا ، و بعد سفره مرا از من خواست من سراغ نانها رفتم، عطری از این نان به مشامم خورد که هنوز با گذشت سالیان متمادی از این ماجرا عطر خوش آن را استشمام می کنم.

وی اذعان کرد: مجتبی که جریان را فهمید گفت: فردا که به مسجد رفتی از همسایه ها بپرس ببین چه کسی برایم فرستاده ؟ من پرس و جو کردم حتی از همسایه هایی که نامشان زهرا بود اما هیچ کدام چیزی از قضیه ی نان نمی دانستند.

مادر شهید، ادامه داد: بعد از من سوال کرد آیا چیزی از نان مانده ؟ گفتم گمان نمی کنم . بعد به سراغ سفره ی نان رفت و ریزه های آن را جمع کرد و رفت و ندانستم به کجا رفت اما بعدها فهمیدم ظاهراً نزد آقای ماشاا… مروجی رفته اند و قضیه را برای ایشان تعریف کرده اند.

وی افزود: بعد که نزد من آمد از من درخواست کرد که « تا وقتی زنده هستم راجع به قضیه نانها به هیچ کس چیزی نگوید، اما وقتی نبودم مختاری آن را بازگو کنی ».

مادر شهید در نقل خاطره ای دیگر از فرزند شهیدش، گفت: این خاطره ای است از آخرین دیدار پسرم شهید مجتبی آدینه وند نزدیک به سه ماه بود که از ماموریت شهید می گذشت که هنوز به مرخصی نیامده بود یک روز بدون خبر مجتبی به خانه امد به او گفتم که پسرم چطور شده است که بی خبر آمدی،  گفت:مادر دیگر بد است که آمده ام شما را ببینم آیا ناراحت شدید گفتم خدا می داند که خیلی خوشحالم اما چون فقط چند روز به تمام شدن ماموریتت مانده فکر کردم که شاید خبری شده باشد با خنده ای ملیح نگاهم کرد و گفت نگران نباشی مادر هیچ خبری نیست وگرنه من پیش شما نبودم همان روز به دیدن اکثر فامیلها رفت و همه را دید به مادر بزرگش هم سر زد و به صورت غریبی از او خداحافظی کرد که باعث تعجب مادر بزرگش شده بود.

وی افزود: او عادت داشت که شبها خیلی دیر می خوابید و بعد از نماز شب مطالعه می کرد بعد به رختخواب می رفت اخر او همیشه می گفت شب را باید به سه قسمت تقسیم کرد اول نماز بعد مطالعه بعد خواب اما بر خلاف همیشه به من گفت مادر امشب زودتر می خوابم وقتی از او علت را پرسیدم گفت قبل از آمدنم به خانه  در منطقه شلمچه هفت شبانه روز همراه چند تن ار رزمندگان یک منطقه را برای عبور بچه ها باز کرده ایم، باید صبح زودتر بلند شوم که شد بعد از نماز عازم رفتن شد و از همه خداحافظی گرفت.

وی خاطرنشان کرد: خداحافظی که هیچوقت فکر نمی کردیم برای آخرین بار باشد تا اینکه بعد از مدت کوتاهی خبر مفقود الاثر شدن او را به ما دادند و تازه فهمیدیم که علت این مرخصی ناگهانی که فقط ۲۴ساعت به طول کشید چه بود.

مادر شهید ادامه داد:  قبل از مرخصی که نزدیک به عملیات هم بوده است و فقط چند روز مانده به عملیات کربلائی ۸ او خواب می بیند خوابی که ما بعد از شهادتش آن را از زبان یکی از دوستانش شنیدیم چند روز قبل از عملیات او خواب دیده که سه آمبولانس چراغانی شده که خیلی هم تمیز و مفرش است آنها را جلوی سنگر گذاشته اند از یکی می پرسد که این آمبولانسها برای چیست آن شخص می گوید یکی برای دوستت مهران متولی است یکی برای خودت و دیگری هم برای دوست دیگرت که الان خاطرم نیست کلام یکی از دوستانش بود حتماٌشهید غلام رضا صرامی باشد.

شهید در آن خواب می گوید که شما باید اجازه بدهید من بروم و از مادرم خداحافظی هم بگیرم بعد با شما می آیم وقتی از خواب بیدار می شود خوابش را برای یکی از دوستانش تعریف می کند و سپس با اسرار آن یک روز را مرخصی می گیرد و به دیدن من می آید.

این آخرین خاطره ای بود که از پسر شهیدم داشتم شهیدی که پس از ۱۳سال پیکر پاکش را به من تحویل دادند امید است که ملت مسلمان ایران یاد و خاطره شهیدان را زند نگه دارند و راهشان را ادامه دهند.

نامه ای از شهید به یکی از دوستان اسیرش در عراق مسعود نورمحمدی

سلام علیکم ، امیدوارم در پناه رحمت ها و الطاف واسعه ی خداوند سلامت و تندرست باشید و همواره ذکر او و نام او ملکه ی کلامتان گردد.

 امیدوارم قدر لحظه لحظه ای که در آن به سر می برید را بدانید و اکنون به حقیقت این آیه : الذی خلق الموت والحیوه لیئبلوکم احسن عملا زندگی و مرگ همه برای آزمایش شماست بر شما آشکار گشته باشد البته ما را از حقیقت او دور است زیرا کسی که حقیقت چیزی را درک نکرده باشد نمی تواند از او بگوید که از خورشید جز گرمی نبیند چشم بینا.

ما طریق آزمایش را پیموده ایم و هنوز در اول راهیم وامیدواریم حقیقت آزمایش را برای همه ی همسنگران و رهروان راه شما مرقوم بفرمایید.

 نمی دانم از چه برایت بگویم که تو را شاد کنم که شاید خداوند از این طریق هم ما را هم جور درگاهش قرار دهد.

با تداعی سخنانت در نامه ای که قبل از اسارت عنوان کرده بودید می دانم چه را دوست دارید: عشق ، عرفان، ترس از خدا و … اما بر من گران است و نمی توانم بگویم بلکه اینبار نیز تویی که باید مرا موعظه کنی راستی که بزرگان کوچک و دانشمندان قاصر و شاعران الکن و سخنوارن کند زبان و … همگی متواضعند از اینکه بتوانند شان شما را توصیف کنند.

مناجاتهایی از شهید مجتبی آدینه وند

خداوندا!ما را یاری فرما که عقل ما از قرآن بهره ای ببرد یک لحظه مرا به خودم وامگذار چون وقتی بیاد تو نیستم همیشه در غفلت هستم و گناهانی را مرتکب می شوم که نمی دانم نه یاد خدائی و نه یاد آخرت و نه اراده خیر و اقبال به بهشت و نمی دانم دلم کجاست همیشه به امور دنیائی فکر کرده و سرگرم هستم و از همه بدتر در خطر صید شیطانم.

خدایا!با اینکه می دانم اجل آمدنی است اما غافلم.

بارالها!ما را یاری فرما از طریق خدمتهای بزرگ به ائین پاکت و به بندگانت صفحات عمر خود را با خطوط زرینی که نماینگر رضای توست رقم زنیم و سرانجام به فیض شهادت در راه تو نائل گردیم و در آغوش رحمتت جای گیریم.

خدایا!به ما ایمانی بده که با خودمان ببریم آن ایمانی که همیشه بوده و در قلبمان جا گرفته.

بار خدایا!تو را سپاس می کنیم که ابتدای کار ما را با سعادت شروع کنی و به شهادت و فداکاری پایان دهی.

خدایا!نفسم را به تیغ معرفتت بکش و سلوک طریقت را برایم سهل کن.

بارالها!در این دنیا گناه کردم مرا پوشاندی و در میان مردم روسیاهم نکردی.

الا ای رب اعلای من!خود ناریم لکن در میان نوریان جبهه فریاد بر می آورم که یا ستار العیوب به مقام ایشان گناهانم را در آن سرای نیز بپوشان .

نامه ای از شهید به شهید اسماعیل هادیان

اول سخنم را مزین کنم به یاد و نام کسانیکه دوستشان دارم به یاد ان که انشاءالله در این رزمشان لبان تشنه خود را به گونه های سرخ ظفر می رسانند هجوم و حرکت بچه های بسیجی به طرف جبهه ها ما را نیز به طرف جبهه جنوب کشاند به امید آنکه وجودمان را در اراده آهنین اخلاص مجسم و حرکت روشن اینان محو کنیم تا زنگارهائی که مدتی با فریبائیهای موجه خود چون تار بر وجودمان تنیده در آهن اراده تجسم اخلاص و در روشنائی حرکت اینان گردزدائی کنیم بی گمان بیشتر از من چشیده ای که آنجا عوامل حرکت زیاد است چاشنی انفجار آنچه در زندگی روزمره در نهانخانه دلمان جا خوش کرده در سقف سنگر و نیایش آن خاطره با یاران یار بودن و اینک جلوه خونشان و …خلاصه درتمام جبهه با قداستش متجلی است چه می گویم آنجا رفتن یعنی شدن آری آنجا رفتن یعنی آدم شدن.

وصیت نامه شهید مجتبی آدینه وند

 عنقریب بانگ جرس کاروان بسیجیان در کربلای منتظر طنین انداز می شود که الها مگر پیرمان پایان این غربت را در این سال نوید داده است خوشا بحال کسانیکه با قدمهای سهمگین خود مجرای تحقق این حرکت شدند و لب برگونه های سرخ پیروزی زدند حال درباره دو آرمان که سالهاست برای دستیابی به آنها خود را اماده کرده ام قدری می نویسم تا نماینگر روشنائی حرکتم باشد همانطور که می دانید هدف نهائی آدمی این است که در راستای تکلیف خداوندی که بر دوش او نهاده شده موجبات تسهیل این راه بی انتها را فراهم آورد تا به لقای پروردگار برسد همچنانکه از آیات و روایات اسلامی بر می آید شهادت بر تارک این اسباب تکامل درخشندگی دیگری دارد و حماسه دیگر.

گوئی با پذیرفتن شهادت جهش از انچه هستی بسوی آنچه باید باشی را به تو ارزانی می بخشد لذا این جاست که مجاهد راستین و طالب وصال پروردگار برای عبور از آنچه هست کالبد خالی خود را نردبان سیر به طرف او قرار می دهد که از رصدگاه خونینش وعده نظر به جلوه معبود دریافت کرده.

آری عزیزانم اگر می خواهید بدانید حقیقت کدامست و نهایت لذتش چیست باید از مدخلی عبور کنیم که خوبترین خوبان عالم امکان از ان عبور کردند و اینک جاذبه این حقیقت همه طالبان را بطرف حماسه خود می خواند.

معشوق صلای وصال داده است اگر عاشقید شرط عشق را به جا آورید والا با امیدهای کاذب خود را قانع نکنید بدانید رجز خوانی در پشت میدان های نبرد بدرد نمی خورد و افسوس بر از دست دادن چنان لیاقتی سودی در بر نخواهد داشت همیشه مدخل شهادت باز نیست که با بهترین مرگ به دیدار خداوند رفت،چه بسا دفتر شهادت بسته شود و منتظران کوی دوست در غم چنین مرگ شریفی به نظاره بایستند.

شکر و سپاس خدای را که در عصری لباس هستی بر اندامم پوشانید که زیباترین هستی شناس امام امت را راهنمای کاروان خود دیدم و از نعمت وجودش روشن ترین راه را یافتم براستی شکر این شکر را جز با فدا شدن نمی توان ادا کرد.

خاطره هایی به قلم  شهید مفقودالاثر مجتبی آدینه وند

گر در یمنی چو با منی پیش منی           گر پیش منی چو بی منی در یمنی

من با تو چنانم ای انگار یمنی              خود در عجبم که من توام یا تو منی

هجوم اقشار میلیونی مردم مسلمان ایران پس از فتوای امام بسوی جبهه ها بیش از پیش ابعاد گسترده ای می یافت مسئولین در تدارک عملیاتی دیگر بودند از هر سوی ایران نیرو به جبهه فرستاده می شد در آن روز شهر کوچک ما برای اولین بار گسترده تر از قبل یک گردان نیرو به جبهه اعزام نمود پس از چند روزی در پایگاههای مختلف بالاخره ما رادر تیپی بنام امام حسین جای دادند در این مکان ما مشغول عملیاتهای مقدماتی جهت آمادگی بهتر برای حمله شدیم اینجا بود که طی برخوردهائی در تخت عنایات خداوندی با پسری نه یک پسر بلکه یک روح بس بزرگ دوست شدم هنگامیکه آن خاطرات را تداعی می کنم بلافاصله لبخند او (مسعود) در نظرم مجسم می شود.

چند روزی بود که ما فقط همیگر را می دیدیم بدون اینکه با هم صحبت کنیم در اولین برخوردمان بدون اینکه قبلا همدیگر را دیده باشیم به رخسار همدیگر لبخند می زدیم این رویه شاید بیش از دو هفته می گذشت و ما هر وقت یکدیگر را می دیدیم …تا اینکه تیپ ما را به مرخصی ده روزه ای فرستادند و جهت استراحت به شهر ومنزلمان حرکت نمودیم بالاخره ده روز گذشت و همگی به مقر اصلی خویش برگشتیم منتظر بودم گروهانی که او عضو ان بود بیاید چند روز گذشت و از آن خبری نبود تا اینکه خبر آوردند که گروهان آنها نمی آید از خودم سخت متنفر بودم که چرا به او نزدیک نمی شوی و ….شاید وجاهت و متانتش مانع از ان بود که من به او نزدیک شوم و ….دیگر محبتش داشت در دلم ریشه می دوانید هنگامیکه به مسجد قرار گاه  می رفتم نگاهی همراه با یاس به جایگاه همیشگی او می انداختم ومی نشستم روزها می گذشت و یاد آن پسر مرا در خود فرو می برد تا اینکه از طرف فرماندهان به یکی از برادران ماموریت داده شد جهت اطلاع از گروهان مالک اشتر به شهر آنها بروندبعد از گذشت چند روز اطلاع کسب نمود که آن گروهان به دلائلی نمی تواند فعلاٌبه بقیه ماموریت ادامه دهد.

همینکه حامل خبر از چادر فرماندهی بیرون آمد دیده اش بسوی من افتاد و به طرفم امد و نامه ای را از مسعود نور محمدی بدستم داد فهمیدم از اوست زیرا قبلاٌاسمش را از دیگران جویا شده بودم از خوشی در پوست خود نمی گنجیدم آنقدر نامه را خواندم که ان را حفظ شدم هر بار که نامه را می خواندم علاقه ام به او شدید می شد در این نامه ضمن ابراز علاقه دریائی از سخنهای اخلاقی امده بود در این نامه آنچنان خود را کوچک جلوه داده بود و از دل بی قرارش سخنانی طراوش نموده بود که خدا می داند تمام بدنم را می لرزاند در قسمتی از این نامه آمده است:فعلاٌدلم می خواهد گریه کنم برادرم!چقدر اخلاص ،عرفان،عشق به خدا را دوست دارم یک لحظه دعا گریه خالصانه و احساس نزدیکی به خدا و عشق ورزیدن به او را به تمام دنیا و اخرت نمی دهم امیدوارم باز هم همدیگر را ببینیم و همدیگر را دوستانه در اغوش بکشیم و ….خیلی ناراحت بودم می خواستم چند روزی مرخصی بگیرم و به شهرستان بروم تا این بار …ولی در آماده باش بسر می بردیم …

در فراق شهید غلام رضا صرامی

سالهاست من بی او نیستم او در من حضور دارد در من حلول نموده چه نیکبختی و چه سعادتی است با ان که سالهاست رحیل در دنیای دیگر اقامت نموده ولی زندگی من بدون او نگذشته .

آری من مرهون اویم می توان گفت همان بارقه ای که شمس در روح سرگردان و خفته مولوی فرود آورد در حد نازلش شاهپور (غلام رضا)بر من.

نخستین زنگ بیداری و به خود آمدن را پاسدار مرشدی بر من خواند که هنوز هم طنین ندای حزین و گرفته اش تمام وجودم را نوازش در طریق کبریایم می دهد.

تا هنگامی که قلبم بر دیوار تنگ سینه ام می کوبد شاهپور (غلام رضا)در نزد من است از اوی بی او سان هنگامه های اوی با او بهره می برم و از سخنانش قلبم را جلا می دهم.

انسان گاهی مواقع با افراد و صحنه ها ئی برخورد می کند که همان لحظه قدر آن را نمی داند همینکه مدتی گذشت وقتی بیاد آن صحنه ها می آفتد براستی صخره وجودش تکان می خورد قلبش آزرده می شود و خون دل می خورد که چرا قدر آن لحظه را ندانستم….و ممکن نیست آن صحنه ها بر گردد و تکرار شود حتی گوشه کوچکی از ان یک راه فقط وجود دارد و آن نشستن در گوشه ای و سخت گریستن که چرا ؟…مدتی است که قصد دارم حقبقتم و آنچه در دل دارم را بروی صفحات کاغذ بیاورم اما فراق دوستی فراموش نشدنی رشته همه چیز را از دستم ربوده غلام رضا صرامی فکرم بلکه وجودم را بخود مشغول کرده است می خواهم از او بنویسم و خاطراتی را ازاو بروی کاغذ با سخنانی نارسا حک سازم.بخود فشار می آورم که قلم بنویس جواب می شنوم از کجا و از چه شروع کنم ؟از عرفان او از عشق او از شب زنده داری او از خوف او یا از عشق به امام زمانش و …راستی سخن گفتن در مورد او بر من گران است زیرا کسی که شخصیت شخصی را درک نکرده و بخواهد از او بگوید به مثابه کوری است که قلم بدست گرفته و می خواهد زیباترین چهره را ترسیم کند اما به عنوان تسلی قلب و آرامش دلم به همان اندازه که او را درک کرده ام از اومی گوید البته مرا از حقیقت او دور است و این تعریف خیالی بیش نیست که از خورشید جز گرمی نبیند چشم نابینا زیرا او بالاتر از آن بود که می نمایاند.

یا رب آن یار خود شناس و عارف به تو رفت          محرم اسرار من آن عاشق عیار تو رفت

یا رب آن عابد قد خم شده در حین شباب                 لبیک گو با چشم گریان سوی معراج تو رفت

یارب آن عاشق کویت چو در مطلع فجر                    عزم ابراهیم در رخ سوی دیدار تو رفت

خدایا!غریب بودم غریبتر شدم دردم را به که بگویم دوا از که بستانم قلبم را به چه آرامش دهم؟دیده هایم را با دیدن چه روشن سازم و در کنار چه کسی بیارامم؟در حالیکه مونسم رفت برادرم رفت و مرا رخساری نیست که با دیدناو تو را ببینم،رخساری که به محض نگریستن در او هیبتی ملک.تی وجودم را فرا می گرفت از همه مهمتر چیزی که مرا متعجب می کرد و باعث می شد بیشتر در خودم فرو روم و برای خود ره توشه ای سازم قامت استوارش بود که در ایام جوانی از فرط رکوع و سجده خم شده بود از اینرو مرا حیران و سرگردان می کرد و امیدهای کاذبم مبدل به خوف می شد.

خدایا هنگامی که به خود می نگرم مرا هیچ نیست لکن هر چه دارم حتی ذخیره روحیم همه را مرهون او می دانم او بود که دستم را گرفته مرا از وادی به وادی دیگر کشاند و افسوس که مرا تنها گذاشت و در نیمه راه بی یاورشدم او به جانان رسید و مرا یاری رسیدن به آنجائی که او می رفت نبود شاید افراط در محبت به او مرا ور کرده بود که نجوای جبرئیل فانک مفارق را نادیده گرفتم به راه خود ادامه می دادم که ناگه او برفت ومن از سنگینی بار گناه زمین گیر شدم زیرا مرا در مفارقت او فکری نبود شفق به خون نشست.

و می دانم که شفق بارها به خون نشسته و بارها به خون خوتهد نشست و بارها رضای حق رضاها را خواهد طلبید زیرا تشنگان کوی دوست در این سوی به انتظار نشسته اند انتظار بانگ الرحیل تا با نوای انا الحق روی سوی دیار معشوق برند.خدایا روحش را در ملکوت اعلی به بالاترین درجات برسان و او را در جوار قرب خود جای ده.

خدایا!تا آن روزی که لحد را بستر می کنم او را فراموشم نکن براستی ممکن نیست هنگام یاد کردن او بیاد تو بیفتم.

بتاب ای مه مرا بی یاورم دیگر

چند روزی است که از شهادتش می گذرد و همواره سیمای درخشانش جلو دیده هایم نقش بسته از طرفی خوف از آن دارم که او را بدست فراموشی سپارم اما نه چگونه ممکن استاو از یادم برود در حالی که عشقم به او شعله ورتر گشته معنویتش در وجودم ریشه دوانیده و آنچه را او خوش داشت جبلی من شده نه او را از یاد نخواهم برد از طرف دیگر همچنان در فراقش آرامم نمی گیرد و کانون دلم از نبودش خاموش گشته.

پروردگارا!آیا او را دیگر نخواهم دید تا بار دیگر بر پیشانیش بوسه زنم بلکه مرا آرامشی بیاید.

کنار قبرش آرامیدم بلکه باورم بیاید که این اوست رخ در نقال خاک کشیده به نیابتش نمازها گذاردم اما مرا اثری نبخشید و همواره در دوریش می سوزم که چرا رفت ومرا تنها گذاشت.

و از سوئی دیگر به فلسفه خلقت می اندیشم سخن حسین علیه السلام به زینب سلام الله علیها در ذهنم تداعی می شود که :مگر نه اینکه جد ما رسول خدا رفت پدرم علی رفت مادرم فاطمهرفت برادرم حسین رفت و …ما نیز باید برویم آری مانیز باید برویم زیرا ناموس خلقت بر این اصل است از این رو آرامش می آید که غلام رضا نیز می رفت و زود باید می رفت باید می سوخت زود باید می سوخت زیرا به خورشید مقرب تر بود.

بیاد مهران مهربان

سروش غیب ندا دهد:

هر که در این بزم مقرب تر است             جام بلا بیشترش می دهند

قداست جمله روز دوست داشتنی مهران با شهادتش عجین شد این بار به جای آب در تاول خصم غسل با مرکب سحر خیزی با بار استغفار در مسیر هدایت با چراغ شهادت در هاله مغناطیسی قرب کوله بار سالها پیکار را بارانداز نمود و بعد از پنج سال خروش خورشید حیاتش غروب هنگام به خون نشست و تحمل میراث گرانش بر ما سختمی آید تحمل هجران مهران مهربان.

مهران رفت انگسر ظهری (پشم شکست)و قامتتان راست نیاید مگر آن که خونمان در میعاد آرزوها در ساحل خون مهران یکی شود.

و اما سخنی با تو رضا جان !یار دیرینه مهران !شوق دیدار تو مهران را بر سر وجد آورده بود این اواخر شوق دیدار خداوندی او را از خود بیخود کرده بود و کلام و حماسه سخنش در این شعر تداعی می نمود:

بکش خنجر به قصد کشتن من                    که تا رقصان به سوی خنجر آیم

و شد آنچه شد صیحه تکبیر از سینه سوخته اش آن چنان بر فضای فاو طنین افکند که تا سالها ملائک سخن از درد سوختن مهران به پیشگاه خدا می برند.

رضا جان!مهران در بر توست همسفرت اینک به مقصد رسیده با پیکر سوخته در آغوش گیری بر بدنش بوسه زنی دستش زا بفشاری لبانت را بر گونه اش نوازش دهی …نه نه مهران درد دارد مهران سوخته است شمع آسا بر تنش تاول نشسته به دوستان دیگرش نیز بگو مصافحه نکنند بوسه نزنند شوخی نکنند فقط نگاه کنند و رضایت و سکوت مهران را در برابر بک عصیان بی سابقه دشمن دیوانه بنگرند آری فقط نگاه کنند و انعکاس نگاه رابه قلب مادر مهران روانه سازند گر چه می دانم در آنجا تاولی نوری شده باز می گویم مبادا بر تنش بوسه زنید.

آن چنان که انس با جبهه حسرت یک نگاه رابر چشمان مادرش نهاد داغ یک بوسه را بر لبانخاموش شما نیز باید بگذارد اگر اندکی دور از احساسات فکر کنیم و رشته سخن رابدست قضا بسپاریم چنین گوید که مهران بایدش می سوخت زودتر باید می سوخت چون به خورشیدش مقرب می نمود مهران می خواست درس پایداری را به ما بیاموزد درس سوختن و جامعه تاریک را روشن ساختن چون شمع باید بسوزد تا درس بیداری رابرای خاموشستان دیار ما به ارمغان آورد مهران نیز چنین کرد با سوختنش صور رحیل بر گوش شیر بچه های ساری دمیدحجله عشق ببستند که مهران آمد اینک در کوچه های شهر ساری سخن از چگونه رفتن مهران است چه رفت کجای پیکرش را برای سرورش رهبر اسلام هدیه آورد.

در کربلا اخرین بیرق دار حسین بود که پرچمش غروب عاشورا به خون نشست و زهرای اطهر سلام الله علیها می داند که تا اینک مهران ها هستند که پرچم بخون نشسته حسین را تا این روز بر دوش جان خود در خروش نگاه داشته اند.

 خروش احمد

منادی صلای ارجعی در داد و در این سوی در ساحل پیکار در جبهه نور جوان سبز خطی با بال ملائک بر دعوت طلائی حق محک اجانب زد و خروشش در زمین خاموش شد دلم گرفت دنیائی از خاطرات با اون بودن در خودم گنگ شد می خواهم فریادم را در کربلای خروش در دنیای گمنام او همگام بشنوید تا بدانید احمد که بود احمد چه کرد؟احمد چه شد؟…نمی توانم ولی می گویم شاید خدای آرامشی دهد تا بر گوشه ای از آنکه بود و …چنگ اندازم.هنگامیکه اولین گلوله از حلقوم دیوانه تانکهای بعثی بر روی مردم ستمدیده مان فرو ریخت در آنسوی جنوب در شهری آرام آباده نام.

دلاور مرد ما بر خروشید و به میدان نبرد گام نهاد درمدت کوتاهی با فنون رزمی آشنا و در مدت کوتاهتری صلابت و شجاعتش جلوه گر شد و لیاقت مسئولیتهای سنگین را پیدا نمود با خروش در سوزستان منطقه خو گرفت بطوریکه کویر خونرنگ خوزستان میعاد آلام و آمال احمد شد تا اینکه برای همیشه با زندگی در شهر خداحافظی کرد وجبهه را برگزید شبها سقفش خاک فرشش خاک و با وجهی خاک آلودبه جهاد و نیایش می پرداخت و دیوانه وار در جستجوی گمشده ای بود تا وسیله وصال گمشده  اصلی اش شود تا اینکه دراین راستا خشونت سنگر به بهای وصال قامتش را خم کرد حملات شروع شد احمد نیز همگام با رزمندگان تلاش کرد و سوخت و انعکاس خون شهدا را در چنته تجربه اش ریخت و یارانش یکی پس از دیگری سبقت گرفته ودر کام ابدیت رحل اقامت افکندند.

با غم هجرت یاران در چهره صلابت دشمن شکن در هیبت دست شاهد و سیاه شده خود را به سوی سقف آسمان می برد و با دلی غمگین و نا امید رب اعلایش را می خواند که خدایا یاران همه رفتند و شمع سراپا سوخته وجودشان به بارگاه شهادت خوانده شد پروردگارا کالای وجود ما را نیز خریداری کن باری احمد از زمره پیشتازان است از بچه های اول جنگ است.

بارها قطعه هائی از پیکرش را به آغوش خاک سپرده با غم دوری بهرامی درد فراق غلام رضا و دیدار با ساکی و محسن عرصه دنیا را تنگ تر از جولان روح بزرگش می داند آری احمد باید برود و جای جای سرزمین غرب و جنوب از طعم تلاش او بگوید و خون و خاک شاهدی شوند ر آنکه بود آنچه کرد و آنچه شد …

و بالاخره در صبحگاه جمعه شفق با پلک خونین خبری داد و خون بیقرار احمد از شوره زار نمک بسوی ساحل و از ساحل بسوی اروند بر خروشید خروش خون موج را افلاک فشاند و روح اام احمدبر بال فرشتگان تکبیر گویان در ساحل انا الحق رحل اقامت افکند و محفل ما به خاموشی گرائید نمی دانیم خلا محسوس او را با چه پر کنیم همین قدر معترفم که صبر بسیار لازم است تا ما در جبهه رزمنده شیری جنگ پیشه چونان احمد را در دامن خود بپرورد.

بمناسبت اربعین مهران متولی

کاروانی گلچین شده از یارن حسین در حرکت است و هر دم عزیزانی در پرتو عنایات خداوند خود را تحت آن قرار می دهند شیر مردانی پر توان بیرقشان در خون می نشیند و برپیشانیشان علامت سبقونا بالایمان حک می شد در اعماق زخم ژرف هر شهید می توان این آیه را روایت نمود در معرکه جنگ در سبیلی که نمود قدمها لبخند می زنند و ….از این رو سبقت می گیرند زیرا از پیغمبرشان شنیده اند که خوبان یعنی کسانی که رفتند خوف از آن دارند مبادا دفتر شهادت بسته شود و منتظران در پشت دروازه شهادت در مدخل وصال نظاره گر آنان که رفتند باشند پس خوبان باید بروند.

انسان یعنی غریبی که در غربتستان دنیا بدنبال آسایش می گردد و شهید یعنی غریب آشنا،شهید زنده هنگامیکه می خواهد خلا غربت را در دنیا پر کند با جلوه آشنا مانوس می شود دمی دلخوش است که با جلوه یار همنشین  است .مهران رضا و مصطفی بسیجی هائی غریب که بیشتر از ما و شما طعم آشنائی را چشیده بودند رضای مهران می رود غمی بر غربتش افزوده می شود خبر عروج مصطفی رادر چند قدمی شهادت می شنود به اوج غربت می رسد تا آْنکه در غربت محو می شود و به متن آشنائی می رسد این چهرمزیست و یاران در شهادتها چه دیدند بماند.

چهلم مهران است و مسلم کسی را یارای به تصویر کشیدن شخصیت اینان نیست با این کلمات اگر موقعیت وجودیشان را پائین نیاوردیم نمی توانیم آنچه بودند را بشناسیم یا بشناسانیم خصوصاٌچهره هائی همچون مهران که حقیقت ژرفشان رابا حجاب ریای معکوس پنهان می کرد.او به قول خودش یک بسیجی بود واژه گمنامی که در تاریخ خاموش و نامکرر را به اوج طغیان رسانده بسیجی کیست نمی دانیم آری نمی دانیم زیرا نمی توانیم گمنامی را بشناسیم بر گرد شمع جمع چنین کسی حلقه زده ایم مریدان از محراب خونینش آمده اند و دوستانش از شهر ساری آمده ایم آوائی نو از استقامت صبر و چگونه از تاول بشنویم و دوستانش در کنار آرامگاه مهران تا از دل سوخته و روشنش سوخته از تاول خصم روشن او نور خدا با رقه خشم و عزم راسخ را به ارمغان بریم و این روزها شاهد حرکت دلاور مردان مازنداران در انعکاس شهادت مهرانها به جبهه بودیم که با قدمهای سهمگین بر روی خون شهیدان به من خروشی دیگر بخشیدند.

  یک نوید

به مناسبت خبر الها مگر امام امت در بدو سال۶۵و نویدپیروزی به رزمندگان نفس مسیحائی این سخن م مرا بر سر وجد آورد و سر آن دارم بر صفحه کاغذش منعکس کنم، شما پیروزید، امسال سال پیروزیست.

پیر ما که گوئی سخنش عملش و اقرارش عین ولایت است دوش ورقی از صفحه غیبت رابر گوش گنگ ما مریدان رقم زد عنقریب پیشتازان سپاه سلام بر گونه سرخ پیروزی بوسه می زنند و آمال اسلامیان را جلوه گری می سازند.

  سیر شهادت

از هنگامیکه اولین شهید با خون خود خار راه تکامل را از مسیر هدایت انسان بر کنید واژه شهادت تشنه بود و تشنه است تشنه یک شناساندن زیرا واژه ایست که هیچگاه قافیه اش تنگ نمی آید هر دم در رفتن عزیزان سخن می طلبید دردنیا هر چه با مرکب لغات بر کویر بی مرزش بتازی به انتهایش نمی رسی سخن به آخرش نمی بری که خود راغریب می یابی.

اگر به عمق هدف و خواستگاه شهادت رسیده باشیم روایتها در می یابیم که شهادت ،شهادت می طلبد بیرق حسین علیه السلام در صحرای کربلا به خون می نشیند فریاد خون او افوال نمی کند مگر مختار به خونخواهی بر خیزد زید بن علی درغربت قیام کند و سادات علوی در خفقان حکومت گروه گروه بر پای چوبه دار سلام دهند و همچنان شهادت شهادت طلبید تا عصر امروز عصر بلند ترین فریاد غیبت کبری عصر امام امت و خیل شهادت پیشگان در تخت بیرقش که اینان همان بیرقدارانی هستند که در رگشان خون حسین می جوشد راستی اگر عسگری عزم رفتن نمی کرد و در حرکتش امثال مرادیها و امیریها و..بیدار نمی شدند و در روشنائی خون او دفتر شهادت را رقم نمی زدند ما تا این مرحله از بیداری و استغنای فرهنگی می رسیدیم مگر نه این است که در حرکت شهید بیک تعبیر دو پیام تجلی می کند یکی بما،یکی به خصم،بما بیداری و به خصم ناامیدی در هدف.

قسمتی از دست نوشته های شهید

نصیحت:چنان زی که چون هنگام فرا خواندنت برای شرکت در جمع فزون از شمار کاروانیان نی که روی بجانب قلمرو و مرموز دارند تا در آنجا هر یک در اطاق خاصی خود در منزلگاه خاموش مرگ بار اندازند و خانه گیرند تو همچون آن بنده نباش که با تازیانه روانه سیه چالش می کنند آنکس باش که با قدمهائی استوار و با قوت دل بجانب اقامتگاه جاودان خویش می دود تا آنجا روپوش خود را بر بستر مرگ بگستراند و آنگاه بزیر آن رودو دیده برای خوابی پر رویا و دلپذیر.

 

پایان پیام/

لینک کوتاه : https://www.kanoonsobhan.ir/?p=41707

ثبت دیدگاه

مجموع دیدگاهها : 0در انتظار بررسی : 0انتشار یافته : ۰
قوانین ارسال دیدگاه
  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط تیم مدیریت در وب منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.